بانو فهیمه منصوری از برگزیدگان دوره دوم مسابقه بانوی طلایی در بخش فرهنگ و ادب هستند، که موفق به چاپ دو مجموعه شعر شده اند. مجموعه “سیب و گندم” و “به وقت شرعی چشمت” مجموعه ای از غزلیات عاشقانه به سبک کلاسیک است که از سال ۱۳۹۵ تا سال ۱۳۹۷ سروده شده است.

 

 

 

 

 

 

مصاحبه بانوی طلایی با سرکار خانم منصوری در رابطه با دو مجموعه شعر منتشرشده:

خانم منصوری انگیزه تان از نوشتن این دو مجموعه شعر چه بوده است؟

سخن باید که چون از کام شاعر                بیاید، در جهان گردد مسافر

نه زان گونه که در خانه بماند                  به جزقائل، مر او را کس نخواند.

هر شاعری دوست دارد که شعرهایش خوانده شود و این رسالتی است بر دوش شاعر که از زبان هم نوعانش بگوید و تاثیر شگرفی بر روح و احساسشان به جای بگذارد، و من هم از این قائده مستثنی نبودم.

چاپ این دو اثر تجربه ای بود که باید اتفاق می افتاد. و امیدوارم مخاطبانم از خوانش این دو مجموعه لذت ببرند و کم و کاستی هایش را ببخشند، چون هیچ اثری خوب مطلق نیست و می دانم این دو اثر قطعا می توانست بهتر باشد.

در نوشتن این مجموعه از چه چیزی الهام گرفته اید ؟

شعر حاصل لحظه های شاعر، بزنگاه های روحی و حالت های خاص شاعر در نوع نگاه کردن به موضوع مورد علاقه اش میباشد.

شاعر می تواند از هر موضوعی که در محیط پیرامونش وجود دارد الهام بگیرد و به تصویرسازی بپردازد و جان بخشی دهد. بیشتر اشعار من جوششی هستند، یعنی با الهام درونی، خیال پردازی و قرار دادن خودم در یک موقعیت خاص زاده می شوند.

کتاب هایتان را به چه کسی تقدیم کردید؟

مجموعه ی “سیب و گندم” را تقدیم کردم به پدر و مادر عزیزم که همیشه در این راه مشوق و همراهم بودند و به استعدادی که داشتم بها دادند و از همان کودکی زمینه را برای نوشتنم فراهم کردند و مهرشان را از من دریغ نکردند.

و مجموعه “به وقت شرعی چشمت” را تقدیم کردم به به همسرم و گلهای زندگی ام مبینا و محمدپارسا، که عشق با وجودشان برایم معنا پیدا کرد.

خانم منصوری عزیز، رسانه اجتماعی بانوی طلایی از داشتن اعضای فعال وموفقی مانند شما بسیار به خود افتخار می کند. امیدواریم شاهد موفقیت های روزافزون شما در عرصه فرهنگ و ادب باشیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر سیب و گندم

رفتم اما با خودم حالی پریشان برده ام                 کوله باری خاطره، از عهد و پیمان برده ام

در نگاه پر فروغ مرغ آمین گوی حق                 حاجت دل را به پیش شاه مردان برده ام

قامتم از غم خمیده، لیک پنداری که من               کوله بار غصه ات را سهل و آسان برده ام

یاد رویای فراگیرت نمازم را شکست                 من از اینگونه شکستن ها فراوان برده ام

بی سر و سامانم و تنها به شوق انتظار               بی سر وسامانی خود را به سامان برده ام

می زند بادی ملایم عطر دستان تو را                بر سر و رویم تو گویی بوی باران برده ام

از هبوط آدم و حوا گذشتم پیش از این                ماجرای سیب و گندم را به پایان برده ام