4.96/5 (920)

خانم اسماعیل پور لطفا خودتون رو برای مخاطبان “رسانه اجتماعی بانوی طلایی” معرفی کنید.

مریم اسماعیل پور هستم از شهرستان میاندوآب و بیست و هشت ساله. تحصیلاتم علوم قرآن مجید از دانشکده علوم قرآن مجید مراغه هست.

در زمینه های نویسندگی، فیلم نامه نویسی، کارگردانی فیلم کوتاه، عکاسی، داستان نویسی، تلاوت قرآن، نشریه نویسی، داوری مسابقات، مربی گری قرآن، آشپزی و شیرینی پزی در همه زمینه ها لوح تقدیر دارم.

در جشنواره “مدرسه عشق” یه کتاب درباره شهید خداوردی خیری نوشتم که در استان آذربایجان غربی رتبه اول رو آورده و وارد رقابت کشوری شده.

یه فیلم کوتاه به اسم “بازگشت” کارگردانی و نویسندگی کردم که در چندین جشنواره مقام و رتبه آورد.

در جشنواره کشوری صحیفه سجادیه شرکت کردم و نفر سوم داستان نویسی کشوری شدم.

در مسابقات کشوری “بر مدار عاشورا” شرکت کردم و در رشته عکاسی مقام دوم کشوری رو کسب کردم.

در مسابقات منطقه ای فیلم و عکاسی دانشگاهی به عنوان داور در بخش فیلم و عکس و داستان نویسی مورد تقدیر قرار گرفتم.

در مسابقات قرآنی دانشگاه پیام نور مقام دوم رو در رشته ترتیل به دست آوردم.

در مسابقات وبلاگ نویسی دانشجویان پیرو خط امام (ره)  مقام قابل تقدیر رو به دست آوردم.

 

این همه فعالیت! از کجا شروع شد؟

من از دوران ابتدایی در همه مسابقات حضور فعال داشتم. ولی مبارزه برای کسب جایزه و لوح تقدیر رو از ۱۵ سالگی شروع کردم.

همیشه علاقه به این داشتم که مادرم و پدرم بهم افتخار کنن. به خاطر همین هر کاری برای شادی دلشون میکردم.

سال ۸۸  دانشگاه ورودی رشته پرستاری بناب بودم که انصراف دادم و بخاطر پدرم سعی کردم دانشگاه سراسری قبول بشم.

و سال ۸۹ دانشگاه سراسری مراغه در رشته علوم قرآن مجید قبول شدم.

فقط بخاطر پدر و مادرم.

 

برای این همه فعالیت تو چه کلاس های آموزشی شرکت کردین؟

اگه بگم کلاس های آموزشی شرکت نکردم باورتون میشه؟

نه کلاس نویسندگی رفتم، نه عکاسی و نه وبلاگ نویسی. تنها کلاسی که رفتم به اصرار مادرم کلاس قرآن توی مهد قرآن میاندوآب بود.

 

خانم اسماعیلی پور از کی نویسندگی رو شروع کردین؟ و در نشریه نویسی مقام دارین؟

روزنامه دیواری های من از دوران ابتدایی تا الان به صورت آرشیو موجود هست.

وارد دانشگاه که شدم، اولین کاری که کردم عضویت در انجمن شعر و ادب دانشگاه و نشریه نویسی بود.

که به زودی مقام سردبیری مجله دانشگاه رو هم به من دادن. برای نشریه نویسی در زمان دانشجویی به مدت یک هفته در دانشگاه تربیت معلم علامه امینی تبریز دوره دیدیم.

نویسندگی و نوشتن کتاب از زمان کودکی وقتی که مادرم خیاطی میکردن توی دفتر خیاطی مامانم از خودم متن مینوشتم و میخوندم شروع شد. وقتی با مجله سروش نوجوان آشنا شدم دست به قلم شدم و برای دفتر مجله چند تا داستان فرستادم که مورد نقد قرار گرفت. خوشم اومد و ادامه دادم. وقتی به خودم اومدم دیدم چندین لوح تقدیر در این زمینه دارم و بنا به درخواست سازمان بسیج بانوان شروع به نوشتن زندگی نامه شهید خداوردی خیری به صورت سوم شخص کردم که در مرحله استانی حائز مقام گردید.

من یادگیری زبان انگلیسی رو هم از زمان کودکی شروع کردم. یادمه وقتی ۵  سال بیشتر نداشتم  که فارسی و انگلیسی رو هم کم کم از مامانم یاد گرفتم. حرفهای ساده و پیش پا افتاده رو که مامانم بلد بود به منم یاد داد. و این باعث شد که من علاقه ای به زبان انگلیسی پیدا کنم و با وجود آموزش های مادرم کلاس زبان نرفتم ولی زبان انگلیسیم خیلی خوب هست.

 

از فیلم و فیلم نامه نویسی بگید؟

درباره فیلم باید بگم که من از ۱۵ سالگی عاشق بازیگری بودم ولی بخاطر پدرمکه دوست نداشت دخترش بازیگر بشه، سمت این کار نرفتم.

سعی کردم با خوندن چندین کتاب مختلف درباره دکوپاژ و فیلم نامه نویسی و کارگردانی، داتش خودم رو بیشتر کنم و همون سالی که پشت کنکور بودم با حمایت پدرم و با کمک کارگردان مطرح شهرستان میاندوآب، تونستم اولین فیلمم رو کارگردانی کنم وبا سختی های کار آشنا شدم.

خانواده هنوزم باور نمی کردن که من توی کارگردانی و فیلمنامه نویسی مقام آوردم. هنوزم که هنوزه مخالف کار کردن من در اون زمینه هستن.

من اشپزی رو هم با دوربین خیالی خودم تمرین میکردم.

وقتایی میشد که مثلا روبروی دوربین مینشستم و رو به دوربین خیالی خودم توضیح میدادم که این غذا رو چطور باید درست کرد.

 

مسابقه عکاسی رو هم از دوران کودکی شروع کردین؟

از بچگی عکاسی رو دوس داشتم. تا جایی که بخاطر داشتن دوربین عکاسی با خانواده حرفم شد?.

روز تولد یازده  سالگیم، مادرم پولی رو که برای خرید انگشتر طلا برای خودش کنار گذاشته بود، رفت برا من دوربین عکاسی خرید.

و ازون روز بود که کم کم با زاویه، رنگ بندی، سایه، ایده و خلاقیت توی عکاسی آشنا شدم.

و اولین جایزه عکاسیم رو هم توی ۱۵ سالگی بخاطر عکسی که از مسیر باغمون گرفته بودم دریافت کردم.

 

نوآوری باعث این همه مقام شده یا عوامل دیگه ای هم هست؟

دقیقا کار من همیشه نوآوری بود. ???

توی کارهای تکی نوآوری هام رو راحت پیاده میکردم.

ولی توی کارهای گروهی بچه های تیم رو راضی میکردم که قوائد رو بشکنن و کار جدید انجام بدیم … .

تو نشریه دانشگاه که سردبیر بودم به بخاطر همین نوآوری ها و تنوع هام توسط صاحب امتیاز نشریه توبیخ هم شدم. ولی همه ی بچه ها تنوع هایی رو که من انجام میدادم دوس داشتن☺  همیشه دوس داشتم کار نو انجام بدم.

 

پس مادرتون خیلی کمک کردن و شاید مهم ترین و اولین حامی تون بودن. درسته؟

از پشتکار مامانم تو کارها خوشم میاد. ایشون هم هیچ کلاسی نرفته بودن ولی همه چی بلدن.

مشوق اصلی من برای تلاوت قرآن مادرم بود. یک روز در میان با مادرم تو کلاسهای مهد قرآن شرکت میکردم. اولش به زور و اکراه بود ولی کم کم به میل اومدم و مشتاقانه پیگیر قرآن شدم. تا جایی که کم کم تو مسابقات قرآن شرکت کردم. گرچه اوایل بخاطر استرس جایزه ای نصیبم نشد. ولی تو دوران دانشگاه دو بار حائز مقام دوم ترتیل شدم. داوری مسابقات هم با توجه به سابقه من در بخش های موجود مسابقه به من سپرده شد و به نحو احسن به اتمام رسید. بدون هیچ شکایتی?.

مربی گری قرآن هم که به صورت جهادی در بسیج به دانش آموزان و اولیاء قرآن یاد دادم.

و حتی یادمه مامانم وقتی برنامه های آشپزی تلویزیون رو نگاه میکرد و یادداشت برداری میکرد و یه دفتر پر دستورهای مختلف داشت و منم همیشه با اشتیاق به مامانم نگاه میکردم که چطوری داره غذای جدید درست میکنه.

همیشه الکی چند تا بشقاب و قابلمه برمیداشتم و به صورت تخیلی به بینندگان تخیلی آشپزی یاد میدادم.

برای آشپز شدنم فقط تکیه به نوشته های مادرم کردم.

تزیین غذا (از بچگی) برام جزء سرگرمی های شیرین بوده و هست.

وقتی مادرم همیشه برای تولدهای من و داداشام کیک درست میکرد و تزیین میکرد، من عاشقانه به دستهای مادرم نگاه میکردم.

و الان تزیین کیک هام و دسر هام رو مدیون مادرمم.

دفتر دستورهای مامانم رو دارم و برای تکمیل بعضی ازاونا از اینترنت کمک میگیرم.

ولی تا حالا به هیچ آموزشگاه آشپزی نرفتم و هیچ آموزشی هم به کارآموزی نداشتم ???.

بله. مادرم نمونه واقعی یک حامی و مشوق برای من هستن. مامان خیلی دوست دارم.

 

خب از فیلم و عکاسی و نویسندگی که بگذریم، میرسیم به وبلاگ و وبلاگ نویسی؟ خب بگید تو این زمینه چیکارا کردین؟

تو بخش وبلاگ نویسی یادمه وقتی ۱۵ سالم بود مامانم با دسترنج خودش یه کامپیوتر خرید و من خودم سعی کردم همه چی رو یاد بگیرم. نتیجه این شد که وبلاگ نویس شدم و مسئول اتاق کامپیوتر دبیرستانمون. توی دانشگاه هم همه کارهای کامپیوتری رو به من میدادن.

راستش چون مشوق قوی برای ادامه دادن یه راه مشخص و موفقیت توی اون راه رو نداشتم، دست به هرکاری زدم و همه ی بخشهای هنری رو تجربه کردم.

 

یه خاطره دارین برامون تعریف کنید؟

۱۰ سالم بود که برای اولین بار توی مسابقه حفظ قرآن شرکت کردم.

اولین تجربه استرس و شکست مسابقه و گریه و خنده بعد از مسابقه رو اونجا تجربه کردم ?.

اسمم رو توی تالار آمفی تئاتر صدا زدن. خودم رو رسوندم به سن و نشستم تا قرآن بخونم.

بهم گفتن که سوره بلد رو بخون، نتونستم.

گفتن سوره نبا رو بخون، نتونستم.

خندیدن و گفتن سوره کوثر رو بخون.

شروع کردم به خوندن و دو آیه ی آخر رو با حرف ” وَ ” به هم وصل کردم.

داورها از خنده روده بر شدن و منم خندیدم.

از من تشکر کردن اومدم پایین خودمو انداختم بغل دوستم و گریه کردم. خدایی بعدش اونقد خندیدم J.

اولین مسابقه ای که توش شرکت کردم و کلی برام تجربه شد.

 

شما تو اکثر زمینه فعال بودین. کدوم زمینه رو ادامه دادید؟      

یه رشته ای رو انتخاب کردم که هم توی خونه باشم و هم از جامعه خبر داشته باشم. هم به درس هام برسم هم به خونه و جدیدا هم به بچه هام ??. و این چیزی نبود جز نویسندگی.

و فعلا مادری میکنم و مشغول نوشتن یه داستانم ( داستان کوتاه) و توی بخش فرهنگی و پژوهشی بسیج هم فعالیت میکنم.

 

میگن که آب رفته به جوی بر نمیگرده. دوست داشتین این چند سال اخیر چه طور بگذره که نگذشته؟

دوست داشتم حداقل توی دوران دبیرستانم از تلویزیون استانی مون بیان با من مصاحبه کنن. ولی نشد.

دوس داشتم توی کارگردانی به مقام بزرگی برسم که با ازدواجم این روند کند و متوقف شد.

دوس داشتم بجای اینکه به صورت پاره وقت توی بخش پژوهشی و فرهنگی بسیج فعالیت کنم، به جاش استخدامم می کردن.

اینکه وقتی به ایده های جدید من توی کارها میخندن ناراحت میشم و دوس دارم که کاش اختیار عمل بیشتری داشتم.

اجرای تئاتر، اکران فیلمهای جشنواره عمار توی پایگاههای بسیج، گرفتن فشار خون پیرزنها توی پایگاه بسیج و … اینها رو قبول نکردن.

وقتی میگن این چیزها توی شهرستان جا نمی افته خیلی ناراحت میشم.

اگه برگردین به گذشته بازم این کارهارو انجام میدین؟

اگه به گذشته برگردم، قطعا یه مسیر رو انتخاب میکنم و فقط توی اون مسیر حرکت میکنم. تا اینکه توی اون رشته در سطح کشور مطرح بشم. نه اینکه توی همه رشته ها وارد بشم و به هیچ کجا نرسم ??.

 

آرزوی بیش از پیش براتون دارم. در مواردی که گفتید موانعی هم داشتید؟

به جز حذف محترمانه مسابقات قرآن که رد شدم، مانع دیگه ای نداشتم.

هیچ چیز مانع من نشده.

اگه از آسمون سنگ هم بباره من کار خودمو میکنم. هر اتفاقی بیفته به کارهای هنری پناه میارم و هر چه بیشتر موفق تر میشم??.

 

تا حالا فکر کردین که خانم موفقی هستین ؟                         

مونده موفقیت در چی ببینی در مقایسه با خانوم هایی که همیشه از زندگیشون مینالن من احساس موفقیت میکنم.

به خودم قبولوندم که خونه داری یه خانوم چیزی از ارزش هاش کم نمیکنه که هیچ بلکه به ارزش هاش هم اضافه میکنه

همه کارهای خونه رو همیشه با عشق انجام دادم و الان که خودم رو با همکلاسهای خودم مقایسه میکنم در رابطه با خانه داری موفق تر هم هستم.

در هر زمینه ای از خانه داری، هنر دارم.
از آشپزی گرفته تا شیرینی پزی و نون پزی و دیزاین.

از خونه داری گفتین شما قبل از اینکه ازدواج کنید فعالیت زیادی داشتین. ازدواج مانع این فعالیت ها شد؟

نه اما مسئولیت های جدیدی به وجود آورد که اولویتش بالاتر بود. من قبل از ازدواج هیچی از خونه داری نمیدونستم برای من آزاد بودن نشانه دختر بودن بود هرجا میخواستم میرفتم و راحت بودم.
اما بعد از ازدواج کارهام و فعالیتام رنگ و بوی عشق و علاقه  گرفت. فعالیت هامو تا وقتی که فرزندم به دنیا نیوده بود داشتم و درکنار فعالیت های بیرونم به کار های خونه هم می پرداختم.

وقتی که فرزند اولم به دنیا اومد مسئولیت زندگیم بیشتر شد و وقتی که مسئولیت مادر بودن داشتم  باید از فعالیت بیرونم کمی کمتر میکردم.

و وقتی که فرزند دومم با تفاوت سنی خیلی کم از فرزند اولم به دنیا اومد تصمیم گرفتم حرفه نویسندگی رو ادامه بدم و تو خونه  هم نویسندگی کنم و هم به فرزندام  و همسرم برسم.

و البته بگم من باز هم فعالیت هایی که قبلا داشتم رو خواهم داشت.

و قراره با همکاری بسیج منطقه در سال ۹۷ با سردبیری من نشریه چاپ کنیم.

تعریفتون از خونه داری چیه؟

خونه داری یعنی (با وجود اینکه حتی شاغل باشی یا نباشی ) رنگ خونه ات همیشه روشن باشه.
بوی غذا توی خونت بپیچه.
خونه داری یعنی بتونی برای همسرت بلوز بدوزی.
براش یه شال ببافی و عاشقانه به گردنش بندازی.
صدای خنده های بچه ای که از در و دیوار خونه بالا میره خوشحالت کنه.
خونه داری یعنی روز تولد عزیزات با دستهای خودت براشون کیک بپزی و تزیین کنی.
خونه داری یعنی آب دادن به گلدونهای خونه.
خونه داری یعنی گرد و غبار روی قاب عکسهای خونه ات نشینه.
خونه داری یعنی لباسهای همسرت اتو کشیده و آماده پوشیدن باشه.
خونه داری یعنی کوسن های کوچیک مبل رو خودت بتونی بدوزی.
برای میز نهارخوری رومیزی درست کنی
خونه داری در یک کلام یعنی هر کار ظریفی که تیاز به خانوم داره
خانومی که عاشقانه به زندگیش علاقه داره

غرورش رو میشکنه تا بتونه پای خوشبختی هایی که میخواد بیاد، بمونه

 

تعریفتون از کلمات زیر میگین؟

زن

زن یعنی زندگی

زندگی

زندگی یعنی دلبستگی های یه آدم

موفقیت

موفقیت یعنی افتخار خانواده باشی چه مقام کشوری داشته باشی چه نداشته باشی

بهانه، نام میخی است که با آن خانه ی شکست را میسازند… .

همه میدانیم که موفقیت در هر سنی متفاوت است، ولی به نظر من موفقیت برای یک زن به معنی این نیست که کارمند باشد و در جای خاصی مشغول به کار باشد.

به نظر من موفقیت زمانی برای یک زن شکل میگیرد که در عین کارمند بودن، کدبانو هم باشه، مادر هم باشه، و مهم تر از همه، یک همسر باشه برای یک مرد.

پس موفقیت دور نیس، همین حوالی هاست، وقتی تو نام زن را برمیگزینی و تمام تلاشت را میکنی. یعنی عاشقانه غذا درست کنی، عاشقانه به کودکانت عشق بورزی، عاشقانه همسرت را دوست بداری این یعنی موفقیت… .

و آنجاست که میفهمی؛ یک زن هم میتواند به موفقیت برسد؛ یک زن هم میتواند به خواسته هایش برسد، کافیست بهانه نیاورد، نگوید: نمیشود، نمیتوانم. بازهم میگم:

بهانه، نام میخیست که باآن خانه ی شکست ساخته میشود….

یک زن باید همیشه به یاد داشته باشد، اشکهایی که برای شکست میریزد، قطعا عرق هاییست که برای موفقیت نریخته است.

برای من موفقیت، در لوح تقدیرهایی که به دیوار کتابخانه آویزان کرده ام خلاصه نمیشود، بلکه موفقیت برای من در همین حد کافیست که خانواده ام از بودنم در این دنیا راضی اند و همگی به من افتخار میکنند، مرا، چه مقام کشوری داشته باشم چه نداشته باشم، دوس دارند و همین بزرگترین موفقیت برای من است.

خلاصه بگم، به نظر من موفقیت یعنی استفاده از حداقل ها برای بدست آوردن حداکثرهاست.

 

و خوشبختی

خوشبختی یعنی برای همیشه دلبستگی هات رو داشته باشی و از دستشون ندی.

خوشبختی واژه ی غریبی نیست، همه میدانند خوشبختی لذت بخش است، ولی اینکه چه چیز خوشبختی میاورد به خود ِانسان بستگی دارد،

گاهی خوشبختی، در بوییدن دستهای همسر خلاصه میشود.

گاهی، بوسیدن چهره کودک شیرخوار…

گاهی خوشبختی را میتوان میان خانه ای پیدا کرد که کودکی هایت را در آنجا گذراندی، خوشبختی یعنی دیدن قابلمه ی قرمه سبزی که مادرت آنرا بار گذاشته، خوشبختی یعنی دیدن جوراب های پدرت که شسته شده و توی حیاط به بند رخت آویزان شده.

خوشبخت بودن چندان هم کار سختی نیس، به روزگار ربطی ندارد، این تو هستی که باید خوشبخت بودنت را به رخ دنیا بکشی، وقتی یک فنجان چای برای خودت میریزی و با عجله  آن را میخوری که بچه هایت آنرا زمین نریزند، قطعا تو خوشبخت ترین هستی…نیازی نیست که همه ی فنجان های چای در آرامش و نظاره کنان به طبیعت خورده شوند.

خوشبختی یعنی واقف به این نکته باشیم که هر چی داریم از رحمت خدا داریم و هر چی نداریم از حکمت خدا.

خوشبختی رسیدن به خواسته ها و آرزوهات نیست بلکه لذت بردن از داشته هاست.

تعریفی کلیشه ای از خوشبختی????

 

و حرف آخر …

ازتون خیلی تشکر میکنم.

مصاحبه با شما باعث شد به گذشته برگردم و مسیری رو که اومدم دوباره مرور کنم.

الان از زندگیم راضی هستم و خدا رو شکر همه چیز بر وفق مراد در حال گذر است?.

فقط از همه بانوان میخوام که یکی از هنر هاشون که خیلی بیشتر بهش علاقه دارن ادامه بدن، مطمئنن تو یک حرفه موفق تر هستن.

موفق و سربلند باشید.

 

امتیاز به بانوی شرکت کننده | ابتدا ستاره های مورد نظر را انتخاب کرده و بعد روی دکمه ثبت امتیاز کلیک کنید. توجه کنید بعد از ثبت امکان تغییر امتیاز وجود ندارد.